به نام خداوند بخشنده مهربانهمیشه برام شروع کردن سخت بود و پر از استرس مثل اینبار؛ یادمه چندسال پیش ک اولین بار وبلاگ نویس شدم وچقدر هیجان داشتم برای هر پستی ک میذاشتم و برام دنیایی ساخته بود بینهایت دلنشیناما این دفعه قصد دارم همه چیزایی ک تو زندگی واقعیم گذشته بنویسم و حتی همه اون رازهایی ک رو دل گذشته های دوره دور...
آره خوب طبیعیه که یادم نیست چجور به دنیا اومدم اما همیشه اینقدر با روایت ها رویا ساختم که انگار خودم بودم و همه چیو دیدماون روزا که من تو شکم مامان بودم روزای بدی بوده برای خانوادم، من دو تا خواهر بزرگتر از خودم دارم و یه برادر عزیز دردونه که سه سال از من بزرگتره، بابام و مامانم هردوشون تو شهرستان گذشته های دوره دور...